water lily lagoon

When I decided to leave Tehran and my home there to return to my birthplace, the place where my true home and city resided, I never imagined I would face such widespread devastation. The houses of my childhood lay in ruins. The streets of my youth were shattered. The neighborhoods of my past were destroyed. The very breath of the city felt foreign, and its people were lost, nearly impossible to find. The wetlands, the rice fields that once connected to the city, the orange groves, and the sacred Babol river (Babolrud) had transformed beyond recognition. It quickly dawned on me that I must capture whatever remnants remained through photographs and film. Now, bit by bit, this task is being undertaken. Yet, those who understand the importance of this endeavor are few and far between. I do not know how long I can continue this painstaking work, bit by bit.

وقتی می خواستم تهران را و خانه ی تهران را واگذارم و به زادگاهم برگردم؛ جایی که خانه ام بود و شهرم، تصور نمی کردم با چنین ویرانی گسترده ای روبه رو شوم. خانه های کودکی، ویران. کوچه های کودکی، ویران. محله های کودکی، ویران. نفس شهر، غریبه و آدم هایش هم، گم شده بودند و به زحمت میشد پیدای شان کرد. تالاب ها، برنجزارهای متصل به شهر، درختان نارنج و رود مقدس بابل(بابلرود)، طور دیگر شده بودند. زود متوجه شدم که باید از هر آن چه مانده، عکس بگیرم و فیلم بسازم. حالا با لک و لک، این کار دارد انجام می شود. ولی کم اند آن ها که توی باغ اند. نمی دانم تاکی می شود در این کار، لک و لک کرد.